در کنج دلم عشق کسی جای ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هرکه دهم بازپس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نیست آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد دل خانه عشق است خدارا به که گویم کارایشی از عشق کس این خانه ندارد گفتم: مه من ازچه تو در دام نیوفتی؟ گفتا: چه کنم دام شما دانه ندارد! در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد تا چند کنی قصه اسکندر و دارا ده روزه عمر این همه افسانه ندارد!!! 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:37 توسط هستی |
پیش از اینها می نوشتم بسیار! پیش از اینها.... او بود، پیش از اینها ........دل بود، پیش از اینها....... مرگ احساس را.......... نمی فهمیدم! پیش از اینها .........از نگاهی................ من نمی رنجیدم! آه از این تنهائی............ آه از این خلوت یخ بسته شور آه از این روزنه های بی نور! همه جا تاریک است همه کس دشنه به دست شد محبت.................. قصه و افسانه می دهد باغچه هم بوی نمور خانه! پس بهارانم کو؟! جمع یارانم کو؟! آینه، عکس مرا پیر مکن!! ...................... این دل تنگ مرا............................ بند تقدیر مکن، باده اینجا تنهاست، ...................جام هم بی معناست. سالها میگذرد و نپرسید کسی دیگر که! خانه دوست کجاست؟! یا خود دوست کجاست؟! دوست را باید یافت، خانه اش هر جا هست، همه سر گردانند، هیچ کس نیست پی کاشانه! روزگاری گفتم، مینویسم از عشق تا قلم راه به غم نامه این دل دارد! می نوشتم آری مینوشتم بسیار قلمم را بشکست راه را بر دل بست! 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:8 توسط هستی |
صبر کن ... صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:55 توسط هستی |
از تو می پرسم دوست... چه خبر از دل من که تو بهتر دانی که چه کردی با دل من ؟ تو شکیبا بی شکیبم کردی بنگر آنقدر غریبم کردی که شبی از شب ها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم باز هم می گویی انتظارم روزی می ستاند بایان ؟ باز هم می گویی جای پای امید مژده ای پایانی نیک باشد شاید ؟ بازهم میگویی که همین ها باید باز هم میگویی که نباشد هیچ حرف از برای گفتن و نباشد هیچ جا از برای رفتن انجمادم را باز هم متهم می سازی مجمر صبر دل تا لبالب پر شد این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و رکودم از خروشم پرسید تو چرا مدت هاست هیچ پیدایت نیست ؟ نه مگر روزی تو به نبردم بودی؟ و من از تو از تو می پرسم از تو ای دغدغه ساز از تو ای شور افکن تو چه کردی با من تو چه کردی بامن ؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:46 توسط هستی |
همه می پرسند: چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟ چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟ چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده ي جام؟ كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام من به اين جمله نمي انديشم 
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را ، تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 6:30 توسط هستی |
من مسلمانم 
قبله ام یك گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تكبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زیر اقاقی هاست
كعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:37 توسط هستی |
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را به دست مرگ بخشيده ام كوير بي تاب تنم در تمناي 
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:23 توسط هستی |
من ، بی تو ، در غروب نشستم من ، بی تو ، در سکوت نشستم تا در غروب من تو بتابی تا درسکوت من تو بگویی. من ، با تو از غروب گذشتم من ، با تو ، از سکوت گذشتم تا آنگه از تو بمانم تا آنکه از تو بگویم .... عین .صاد
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:56 توسط هستی |

كاش بر ساحل رودي خاموش
عطر مرموز گياهي بودم
چون برآنجا گذرت ميافتاد
به سروپاي تو لب ميسودم
كاش چون ناي شبان ميخواندم
به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم ميگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره ميتابيدم
ازپس پرده لرزان حرير رنگ چشمان تورا ميديدم
كاش چون آيينه روشن ميشد
دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا ميكرد
در دل باغچة خانه تو .
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:13 توسط هستی |
من با تو ای بهتر از گل نازکتر از گل نگویم بگذار هر ذره ات را .........چون باغی از گل ببویم بگذار تنها خودم را .........در چشمهایت ببینم بگذار در تو بمیرم ..........از ریشه هایت برویم یک برکه خاموشی ام من وقتی تو پیشم نباشی پیشم بمان ای که با تو دریای پر گفتگویم بگذار دلتنگیم را........ بر شانه هایت بگریم بگذار در شعرهایم........... شیوائیت را بگویم 
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:9 توسط هستی |
مثل یک آواز غمگین بر لبانم می نشینی مثل غمهایم بزرگی ، مثل دردم دلنشینی می شکوفی در نگاهم مثل رویای رنگین مثل بغضم سرد و سنگین، مثل آهم آتشینی در دلم غوغاست از تو ، شورها برپاست از تو من نمی دانستم این را کاینهمه شور آفرینی صاف و روشن ، ساده چون من بی تکلف، بیکرانه ، آسمانی در زمینی! مثل یک پرواز َ دوری ، مثل یک آغاز ، ممکن مثل آن "آری !" که داری بر لبانم می نشینی 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:16 توسط هستی |
ببین چه می کشد دلم همیشه انتظار تو و آه می کشم تو را .................. خوشا دمی کنار تو ببین چگونه لحظه ها سیاه و سرد و بی صدا عبور می کنند و من همیشه بی قرار تو ... شبی به خواب دیدمت ، الهه سعادتم ! که من نشسته ام چه خوش به زیر سایه سار تو سروده ام دو شعر ، شعری از بلور و نور یکی در انتظار تو یکی به افتخار تو 
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:46 توسط هستی |
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدنت یه کوله بار غم بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن منو که از این روزگار ... یه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نکش نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر دلم گرفته .....
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:55 توسط هستی |
آن کیست که از روی کرم با من وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکوکاری کند اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند دلبر که جان فرسود ازو کار دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند پشمینه پوش تند خو از عشق نشنیده ست بو از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیاری کند با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او کان چشم مست شنگ او، بسیار مکاری کند شد لشکر غم بی عدد ، ازبخت می خواهم مدد تا فخر دین عبدالصمد ، باشد که غمخواری کند 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:26 توسط هستی |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا تو فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:33 توسط هستی |
همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون دو تا را با هم کشیدی ، یکی را بی همزبون به یکی نونوایی دادی ،به یکی یه لقمه نون به یکی صد تا نشون و یکی بی نام و نشون یه یکی قصر طلایی به یکی گوشه خاک یکی دو تا چتر داره ، یکی مونده زیر بارون بالای نقاشیتو ، دادی به هر کی پول داره ولی با این همه پول هیچی محبت نداره پائین نقاشیتم درسته پولی ندارن اما چهره اونا عشق را به یادم میاره ای خدا کاری بکن از آدمای نقاشیت یکی هم پیدا بشه بذر محبت بکاره 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:16 توسط هستی |
گفتم این داعیه را کی به تماشا طلبی گفت آن صبح دم که وقت طلبش جان طلبم گفتم این بیدل مفلس همه در راهت داد گفت سلطان جهانم همه را در حبسم " سکوت سرد" ------------------------------------------------ صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت نشنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:23 توسط هستی |
شایسته نباشد که تو باشی و ندانی خاموش بمانم ، تو نبینی و نمانی یا زخمی و بشکسته سر انجام بسوزم یا شعر مرا بی خبر از خویش بخوانی ویرانه مخصوص شب عاشق تنها دل گفت: نگو ،عاشق تنها،نتوانی آن چشمه که با چشم تو دریای فنا شد فردا نم اشکی ست که بر گونه دوانی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:42 توسط هستی |
بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت بی تو ای شوق غزل آلوده ی شبهای من لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت این منم پنهان ترین افسانه ی شبهای تو آنکه در مهتاب باران شوق پیدایی نداشت در گریز از خلوت شبهای بی پایان خود بی تو اما خواب چشم هیج لالایی نداشت 
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:57 توسط هستی |
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است. "حمید مصدق"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 23:18 توسط هستی |